|
سلام این آخرین آپم بود............................................... دوسش دارم
بالاخره شیش روز از تولدت گذشت...
نازی جونم بازم منو این قلم خسته ، قلمی که دیگه نایی واسه نوشتن غمهام نداره
سلام دوباره نازی جونم
سیـب سـرخی را بـه من بخشیـد و رفـت ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ البته اینو بهت پیامک کردم
دلتنگم...!!!
از پنجره بیرون را که تماشا میکردم باران سختی میبارید ، آنهم در اواخر بهار !
گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست
من می روم اما به او بگویید دوستش دارم
نازی جونم...هفته ی بعذ هم سر بزن
سلام نازی جونم
نگاهی به افق... و خندیدن به عشق... دست هایی که هرگز به سیب درخت آرزو نرسیدند... سیب هایی که کال ماندند... آرزو ها نیز گندیدند... زندگی چیزی نیست جز اشک زن در اتاق سرد ابدیت و لمس خدایی که در این نزدیکیست. آری! زندگی سیبی ست کال...سیب حسرت...سیبی سبز! و فرو بستن چشم بر عشق! نور! زمین! خاک! هوا... "تو که می دانستی زندگی یعنی خاک" دیدمت امروز! آشنا نیستی ! شکل کوزه هستی...زیر دستان هنرمند صبور . من تو را دیدم باز...تو شکسته بودی...زیر دستان لرزان یک زن... من که می دانستم زندگی از بدو تولد از پس دیگری بود. من که می دانستم زندگی یعنی شدن یک سوتک در دهان کودک! پس چرا دیدم ؟ عشق ورزیدم ؟ زیستم ؟ پس چرا خندیدم؟! زندگی دیدی که آنچه بد می دانی چه خوب لمساندی! و چه لذت دارد کندن روی زخم ...و چه چندش آور لمس تخته سیاه با ناخن ! و دلم ریش شده! پس چرا خندیدم ؟ تو که می دانستی زندگی یعنی خوابیدن... و طلوع خورشید را از زیر سنگ دیدن... زیر خروارها خاک پس چرا خوابیدی؟ اگر این خواب ابدیت شیرین است پس چرا گرییدم؟ آری! من دیدم زندگی را از دور؟ از یک مشت خاک نمور؟ از چهارچوب تنگاتنگ مرگ! ولی افسوس چه زود زندگی را دیدم!
یه بار دیگه به این به این غمکده سر زدم ، اینجا که دیگه هر لحظش برام بوی تنهایی میده ، بوی جدایی ! گفتم نرو كه تیره شود زندگانیم اما امشب نمیدونم از چی میخوام بنویسم ؟!!! پس نازی جونم با سر انگشتان لرزان می نویسم نامه ای تابدانی قصه پرغصه ویرانه ای...
شبی مهتابی به قصر خیال من بیا تا از شوق دیدنت دانه دانه اشک نیازم را زینت مژگانم کنم... و آن را همچون ریسمانی بر گردنت بیاویزم! شبی به قصر خیال من بیا! تا لباسی از مهتاب بر تنت کنم و ماه را گویم به آستانت به سجده افتد آن شب شهرزاد را گویم تا هزاران قصه در وصف تو گوید! کاش به یاد آوری آن روز را که می گفتم من همه دلم... همه احساسم! و تو گفتی این دل و احساس را آتشکده ای کن و بر من عاشق تر کن... کاش به یاد آوری آن روز را که یکی بود یکی نبود! او که بود تو بودی و او که نبود من بودم! حالا که من آمدم تو می خواهی بروی ... کاش صبر می کردی تا حجله ات را از پرنیان مهتاب می گستراندم... به حرمت چشمان مهربانت به تعداد تمامی ستارگان شمع می افروختم!
آدما انگار برای ما دعا نمی کنن گریه کن حالا حالا ها از هم باید جدا باشیم بشینیم منتظر معجزه ی خدا باشیم گریه کن منم دارم مثل تو گریه میکنم به خدای آسمون دارم گلایه میکنم گریه کن واسه اون شبایی که ما بدون هم بودیم تنهایی برای سنگینی غصه کم بودیم گریه کن سبک میشی روزای خوب یادت میاد گرچه تو تقویممون نیستش از اون روزا زیاد گریه کن برای قولی که بهش عمل نشد واسه مشکلاتی که بودش و هستش حل نشد گریه کن واسه همه واسه خودت برای من توی بارونی ترین ثانیه حرفاتو بزن گریه کن تا آیینه شه باز اون چشای روشنت واسه موندن لازمه فدای گریه کردنت
معصومیت عشق ... من در ناسروده هایم ردپای چشمان تو را دیده ام و میان تمام این نوشته ها ، پیکره نگاه تو را طرح زده ام . زیر نگاه همه ابرها از باران گفته ام و از فصل پُر شکوفه تو ، « همیشه بهار » چیده ام . به سادگی خنده های من نخند ؛ اگر چه که من ، شاد بودن را پشت همه ستاره ها تمرین کرده ام . ای آستانه نیمه روشن ستاره ها ! به من رسم دلدادگی بیاموز و ناسروده ترین سپیده دم را از حریم نازک اشک هایت به خاطراتم هدیه کن . پاکی خنده ات را از زلالترین اقیانوسها به چشمانم ببخش . از پشت زنبقها طلوع کن تا با نگاهت ، با همان حضورهای ناگهانیت ، برخیزم و با خورشید همراه شوم . با توأم ! با تو که از مقبره بادها برایم ارکیده می آوری . تو که وجودت پُر از شاخسارهای زنبق نشین است ؛ بیا تا با هم ، از روی زمین ستاره بچینیم و میان نیستانها با شاپرکها بازی کنیم . بیا مانند کودکان ، عاشق چشم و ابروی هم شویم و معصومیت عشق را بخریم و به خانه هایمان ببریم . بیا وجودمان را نفس بکشیم . دلم برای خنده های ناگهانی ، تنگ شده . کاش می دانستم تو در وسعت نگاهم ، به چه چیز خیره می مانی ؟!
عشق ... دوست داشتن را میدانم عشق را میشناسم دوست داشتن در قلبم میتپد و عشق در نگاهم برق میزند در وادی عشق مناجات میکنم و در دشت دوستی به ثنا مینشینم در بطن وجودم چیزی جریان دارد که مدام تکرار میکند زیستن را، بودن را، دوست داشتن را نسیم به هر گلی که بخواهد میوزد و دلم میخواهد همچون نسیمی در بهار بنوازد گلها را آرام آرام ...
ساده می گویم ...
انگار تنهایی از قاب کوچک خاطره ها تو را دزدیده که بی اختیار روی گونه یاسمن ها خوابت می برد . آغاز دوباره بودنت از پشت پرچینها تن پوشی است برای رازقی ها . شاید به همین دلیل است که نمی خواهی نگاهت را به من ، که عاشقانه دوستت دارم ، هدیه کنی . تو که سرشار از بوی آسمانی ، کمی از نگاهت را به من ببخش . برهنگی این ستاره ها را با پروانه هایت بپوشان و آرزویم کن . کمی دلت را برایم تنگ کن . بگذار ساده بگویم : زیر ستاره ها غزل بگو و مرا تهی از سوالهای بی جواب کن . نگاه خیس واژه هایم را ببین دلم را به اقاقی ات مژده بده . سعی کن همیشه مهتاب شوی . با تو می توانم عکس گلها را آسمانی کنم و از جشن آیینه ها نرگس بچینم . روی بادها راه بروم و خواب سنجاقک را بترکانم . با تو می توانم زیر دوخته شدن ساعتها ، به شمعدانیها اعتماد کنم و کنار آنها از تو بنویسم . پشت نگاه های عتاب آمیز ، پُر از خنده شوم و آرزوهای کالم را سرخ کنم . ساده تر بگویم : با سنجاقک اتاقت خوابهایت را نقاشی کن و برایم بفرست . از نارنجهای شکفته باغچه ات سبدی برایم بچین و به حرمت خاطراتمان شکوفه بارانشان کن تا از نو برایت برویند . نه ، ساده تر می گویم : دلم برایت تنگ شده . اگر وجودت را به چشمهایم ندهی به جان این نرگسها سوگند ... می میرم .
هر چی فکر کردم یادم نیومد.
زمان چه زود مي گذرد
هیچ کس با من در این دنیا نبود
هیچ کس مانند من تنها نبود هیچ کس دردی ز دردم بر نداشت بلکه دردی نیز بر دردم گذاشت هیچ کس فکر مرا باور نکرد خطی از شعر مرا از بر نکرد هیچ کس معنای آزادی نگفت در وجودم رد پایش را نشست هیچ کس آن یار دلخواهم نشد هیچ کس دمساز و همراهم نشد
ای مسافر غریبه چرا قلبمو شکستی رفتی و تنهام گذاشتی دل به ناباوری بستی ای که بی تو تک و تنهام توی این غربت سنگی میدونم بر نمیگردی شدی همرنگ دورنگی همه ی زندگی من اون نگاه عاشقت بود چرا فکر کردی به جز من یکی دیگه لایقت بود؟؟ ...رفتی و ازم گرفتی اون نگاه آشنات رو واسه من رفتی گذاشتی التهاب لحظه هات رو حالا من تنها نشستم با نوای بی نوایی چه غریبم بی تو اینجا ای غریبه بی وفایی
دخترک خنده کنان گفت که چیست؟
راز این حلقه زرد راز این حلقه که انگشت مرا این چنین تنگ گرفته است ببر راز این حلقه که در چهره ی او این همه تابش و رخشندگی است مرد حیران شد و گفت: حلقه ی خوشبختی است حلقه ی زندگی است همه گفتند:مبارک باشد دخترک گفت:دریغا که مرا باز در معنی آن شک باشد سال ها رفت و شبی زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه ی زرد دید در نقش فروزنده ی او روز هائی که به امید وفای شوهر به هدر رفت هدر زن پریشان شد و نالید که وای وای این حلقه که در چهر ه ی او باز هم تابش و رخشنگی است حلقه بردگی و بندگی است
حتما برات پیش اومده وقتی داری به آسمون نگاه می کنی "یکی ازت بپرسه:"دوست داری کدوم ستاره مال تو باشه؟ یا ازت بپرسه :"داری بکدوم ستاره نگاه می کنی؟"
اکثر ادما می گن:دارم به پر نور ترین ستاره نگاه می کنم ولی یادت باشه اونی که از همه پرنورتره،علاوه بر تو، چشم خیلیای دیگه دنبالشه. به ستاره ای خیره شو که حتی اگه کم نوره، ولی مطمئنی جز توهیچکس دیگه بهش چشم ندوخته
قطره اشكي لرزان از گوشه قلبم به پايين افتاد و دل شكسته مرا كه بازيچه دست زمانه شده بود هزار تكه كرد خسته و درمانده از بودن و ماندن ميان واژه هاي بي مفهوم زندگي گم گشته بودم
دوباره تنها شده ام،دوباره دلم هوای تو را کرده.خودکارم را از ابر پر می کنم و برایت از باران می نویسم.
دوباره تنها شده ام،دوباره دلم هوای تو را کرده.
شب بود هوا خیلی تاریک بودی هیچ صدایی جز صدای تالاپ تالاپ قلبش رو نمیشنید.باری که رو دوشش بود خیلی سنگین بود و تیشه ای هم که دستش بود پشتش رو زخمی کرده بود.آروم آروم با قدمهای شمرده راه میرفت هیچ صدایی نبود .تنها بود توی یه جایی مثل یه دشت بزرگ همه جا تاریک بود گهگداری پاش به تخته سنگها گیر میکرد و کله میشد اما زمین نمی خورد و به راهش ادامه میداد تنها چیزی که میشنید صدای تالاپ تالاپ قلبش بود... بالاخره رسید به جایی که می خواست با خستگی جسد رو از رو دوشش پائین گذاشت یاد اون روزهایی افتاد که همدیگرو تو آغوش می گرفتن اما حالا اون مرده بود.اولین ضربه رو می خواست بزنه با همون تیشه که با خودش برده بود می دونست اولین ضربه خیلی دردناکه اما باید میزد. به یاد همون زخمی بود که از پشت بهش زده بودن حالا همراه با خشم و نفرت تیشه رو برد بالای سرش صدای قلبش تند تر شده بود .تیشه دستاش رو با قدرت پایین آورد و جلوی پاش کوبید .ناگهان خون با فشار بیرون زد و همه جاش رو سرخ کرد سرخ سرخ .صدای قلبش کند شده بود ولی درد میکرد .خیلی درد میکرد... اینم ادامه داستان: ... آروم خونی رو که روی صورتش بود پاک کرد و یکم خاک روی اونجایی که خون ازش می پاچید ریخت تا خونش بند بیاد.خون که بند اومد یه نگاه به اطرافش کرد هنوز صدای تاپ تاپ قلبش میومد.زیر پاهاش پر خون بود مثل یه باتلاق کم عمق از خونی که توش یه عالمه سلولهای عشق مرده وجود داشت، یکم گشت تا جای بهتری برای دفن عشق مردش پیدا کنه ، آروم شروع کرد به یه گوشه ضربه زدن"تق تق تق "یاد اون روزهایی افتاد که همینطور به صدای ساعت گوش می داد "تق تق تق"و منتظر می شد این لحظه ها با سرعت بگذرند و ساعت قرارشون برسه ، آخه اون همیشه یک ساعت قبل از موعد سر قرار بود و 3600 تا از این ضربه ها رو توی مخش می شمورد و وقتی به هم می رسیدن انگار 3600 سال گذشته بود براش همدیگرو تو آغوش می گرفتن و لباشون رو از هم جدا نمی کردن انگار یه چسب جادویی اونهارو بهم چسبونده بود... تاپ تاپ تاپ صدای قلبش بود که با بخاطر آوردن این خاطرات خیلی سریع تر و با شدت می زد ،نفس عمیقی کشید و سعی کرد این افکار رو از ذهنش دور کنه ، دوباره خودش رو توی محیط سرد وتاریک و نمناک قبرستون قلبش حس کرد و دوباره شروع کرد به کار کردن ... اینجایی که پیدا کرده بود بهترین جا بود تقریبا هیچ رگی از کنارش رد نمیشد تا اگر یروزی عشق تجزییه شد دوباره بره توی خونش و دوباره متولد شه و دوباره خونش رو مسموم کنه و دوباره ... با تیشه ای که آورده بود شروع کرد به کندن کف زمین قلبش, یکم بیشتر از اونچه لازم بود کند. بعد رفت سراغ جسد عشقش که انگار سالهاست مرده ،اون عشق سیاه از خونی که روش ریخته بود کاملا قرمز شده بود .هنوز هیچ چیز دیده نمی شد و صدای "تاپ تاپ" قلبش که حالا خیلی آروم و بدون عجله میزد انگار می دونست که که حالا حالا ها تند تند نمیزنه و دیگه عشقی رو تو خودش راه نمیده، توی فضای تاریک پیچیده بود. عشق رو آروم از زمین بلند کرد اونو به صورتش نزدیک کرد و برای آخرین بار به لبهای سرد اون بوسه زد بوسه ای که بر خلاف همه بوسه که قلب اونو از جا میکند، این بوسه به تلخی زهر بود و مزه یه خداحافظی سرد و بی روح رو داشت. آروم عشق رو انداخت توی قبری که براش درست کرده بود .خوب نگاش کرد ،این اون عشقی نیست که هر وقت در آغوشش می کشید از گرما عرق میکرد این همون عشقی نیست که وقتی می دیدش پاهاش شل مید و نمیتونست بایسته ؟؟؟این همونی نیست که چشماش زندگی اونو زیر و رو میکرد؟؟؟چرا خودشه ! ولی دیگه هیچ هیجانی نداره و مرده . هیچ اشکی از کشتن این عشق توی چشماش جمع نشد .چون خودش خواسته بود که بمیره و هیچ کس هم نمیتونست مانع بشه .شروع کرد خاکها رو ریخت روی جسد عشقش،عشقی که داشتنش جنایت بود ولی کشتنش نه... کارش که تموم شد با یه حالت شکسته و بیحال ولی پیروز مندانه کنار قبر نشست شروع کرد به گریه کردن بلند بلند گریه میکرد و نعره میزد حالا توی محوطه تاریک و مخوف قلبش دو صدا میومد یکی صدای "تاپ تاپ" و یکی صدای گریه،گریه نه برای اون عشق لعنتی ،برای همه تنهایی های خودش ،برای همه خاطراتی اینجا دفن کرد ،برای روزها و لحظه های تباه شده،برای بی کسی و برای... شاید فردا توی قلبش صبح طلوع کنه شاید فردا همه چیز درست بشه ولی در نیمه شبه قلبش همه چیز تاریکه... نوع داستان :تخیلی نویسنده:خودم درصد واقعیت بکار رفته :%20 رنگ :کاملا سیاه |
About![]()
تولدم را با شمعهای سوخته و غم دوری تو جشن میگیرم ... Archivesهفته چهارم دی 1387هفته سوم آذر 1387 هفته سوم آبان 1387 هفته سوم شهریور 1387 هفته چهارم مرداد 1387 هفته دوم مرداد 1387 هفته اوّل تیر 1387 هفته چهارم خرداد 1387 هفته چهارم اردیبهشت 1387 هفته سوم اردیبهشت 1387 Links
دل تنهای من |