تبليغاتX
دختری زیبا ، پسری عاشق

دختری زیبا ، پسری عاشق

سلام

     نازی منو تنها گذاشت....دیگه این بلاگ رو آپ نمیکنم

                                             این آخرین آپم بود...............................................

دوسش دارم

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت9:14 بعد از ظهرتوسط مهدی | |

 

 

بالاخره شیش روز از تولدت گذشت...
تو هم یک سال بزرگتر شدی...
روزها و هفته ها هم از دوست داشتنمون و عشقمون گذشت...
نمیدونم چرا هر روز که میگذره احساس میکنم داریم روزای خوشی که با هم داشتیم (
گرچه خیلی کم بود) دورتر میشیم!
خوشی هایی که احساس میکنم دیگه هیچ وقت برنمیگردن!!!
احساس میکنم همه اون سالها دارن به دست فراموشی سپرده میشن...
سالهایی که حاضرم به خاطرشون همه زندگیمو بدم!!!
اما بازم با
تو برگردم و برم به اون موقع
حتما الان که میخوای اینا رو بخونی پیش خودت میگی :
ولش کن بابا این
مهدی واسه خودش یه چیزی مینویسه دیگه...
حالا تیریپ غم مینویسه که نوشته هاش جذابتر شن...
اما به خدا همش همون حرفایی هستن که تو این دل بی صاحابم مونده بودن و من نیمه شب ، خودکارمو (
خودکاری که بعد از تو بهترین یار من بود) برداشتمو دفتری که دست نوشته هامودر حالی که اشک میریزم و نوشته هام وقتی قطره های اشکم روشون میافتاد مثل ابروباد میشدن مینوشتم و بعد آوردم تو تو کامپیوتر و با هزار آرزوی واهی تایپشون کردم !!!
کی فکرشو می کرد یه روزی به اینجا برسم ؟!!!
من احتیاج به کمک دارم ...
اینو نمی تونم به کسی بگم ...
دستام همیشه می لرزه !
دل بیکسم که همیشه تنگه ...
تو کجایی و من کجا ؟...
نازیم...تو خیلی خوبی و من...
تو کی هستی و من کیم ؟...
پیش تو هیچی ندارم که بگم !...
همیشه باید دستامو زیر بقلم بزنم که از سرما کبود نشن...
اونم وسط چله تابستون !!!...
نمی دونم تو راجب من چی فکر می کنی !؟؟؟!
دلم بد جوری گرفته...
خسته شدم ...
بیشتر از همیشه خسته شدم ...
حتی از اینکه نمی دونم تو در مورد من چی فکر می کنی ؟!...
دلم می خواست بهت یه جاهایی رو نشون بدم ...
یه جایی رو می شناسم که پر آفتابگردونه...
خودم پیداش کردم !
باغبونش بهم اعتماد داره و همیشه منو راه میده ...
می خواستم ببرمت اونجا
می خواستم دستتو بگیرم و بکشم ، با هم اونقدر داد بزنیم ...
تا خفه بشیم ...!
دلم می خواست اونجا ببموسمت ...!!!
نازی نگی پرسه چه پرررروه ها ، ولی همه چی تموم شده دیگه...
کاش می شد ببرمت تا ببینی چقدر قشنگه رویاهای من ...
امـــــا حیف دیر شده ...
تو قسمت کردن سهم ها به من بی سهمی و تنهایی رسیده !!!...
نازیلا چند وقتیه یه چیز بزرگی تو گلوم گیر کرده
که نمی زاره نفس بکشم ...
مثل یه بغض نترکیده ...
دلم می خواد بگم ...
بگم خیلی چیزا رو فهمیدم ...
بگم تمام "
پرهای پروازم" رو کندن و شکستن و نابود کردن ...
دارم له می شم !
چند وقت پیش خواب دیدم که توی یه دشت خیلی قشنگ یه دختر زیبایی ایستاده بود و یه پسری میدوید تا بگیرتش اما ...
هر قدر میدوید و تقلا میکرد ازش دور تر میشد هر قدر دستشو دراز میکرد نمیتونست بگیرتش... مثل آهنگ
شادمهر عقیلی(رسیدی)
یهو اون دختر زیبا غیب شد و اون پسر تو تنهایی تو اون دشت اونقدر جیغ کشید و فریاد زد که بیحال رو زمین افتاد...
حالا که به یاد میارم ، چهره اون پسر رو ، میبینم که چهره خود من بود !!!...
من بودم که داشتم با تمام وجود جیــغ می کشیدم ...!
خوابم تعبیر شده ...
حالا دارم جیــــغ می کشم ...
امــا نه کمکی هست و نه راه نجاتی ...
اصلا تو کجایی ... چرا نیستی ؟
چرا خودتو از من قایم می کنی ؟!...
آخه تا کی ... بسه دیگه !!!
شاید هم تو مال من نیستی ؟!
شاید هم ....
حتی به قدر یه دست کشیدن به گونه هات...
تو مال من نیستی !!!
قدر یه بوسه رو لبات...
تو مال من نیستی!!!
قدر به نگاه کردن به چشمات ...
تو مال من نیستی!!!
حتی به قدر یه قدم نزدیکتر شدن به تو ...
همش می گم نکنه زمونه تو رو از من بگیره!!! ...
من نمی خوام تو اسیر من بشی ...
تو مستحق بهترین هایی نه من ....
دل تنگی های من یه روز تموم می شه ...
تموم میشه وقتی دستتو تو دست....
مهم اینه که تو خوشحال باشی ...
اهمیتی هم نداره ، دلتنگی های من حتی اگه تموم هم نشه ،  بازم مهم اینه که تو خوشبخت باشی ...
دیشب بعد از اینکه از بیمارستان اومدیم خونه خواب دیدم
 اما چه حالی داد اشک های شوق من تو خواب ... !!!
خواب میدیدم که:
انگار با هم توی به مزرعه آفتابگردون بودیم ....
کنارت بودم و موهاتو با دستام شونه می کردم ....
ولی ... خیلی زود بیدار شدم!
دیگه دلم هیچی نمی خواست ...
دیدم وقت قرص هامه که باید ...
میدونی چرا؟
چون وقتی از خواب بیدار شدم بازم خودمو تنها دیدم!
حالا منم و یه خدای مهربون ...
منم و صدای ناله های "محسن یگانه" که همین روزاست که پاره بشه ،
از بس که صداشو بلند می کنم ...
شاید این جوری به خیال خودم خیلی چیزارو فراموش میکنم !!!...
همه آهنگها برام تکراری شده ... مثل روزهام و شبام ...
تو چرا دیگه آهنگ گوش نمیدی ؟ تو که عاشق رپ بودی (
حسین تهی)
منم و این وبلاگ که تا بمیرم می تونم تایپ کنم  و up کنم
دیگه دلم رو از دل خوشیام کندم ...
دیگه دلم هیچی نمی خواد ...
دور خیلی ها رو خط کشیدم !!!...
دیگه خیلی چیزا برام بی خیالی شده...
خودم رو زدم به خلاصی ...!!!
ولی انگار نمی شه ... اصلا" نمی شه چیزی رو فراموش کرد ...
حرفـــهام قولمبه شده تو دلم ...
کسی نیست که بتونم باهاش درد مو بگم ...
دلم می خواد باهات کلی حرف بزنم
یادته!!! هر وقت با هم حرف میزدیم حرفی وا3 گفتننداشتم
خیلی حرف نگفته دارم ...

دلم از همه گرفته!
اما چه فایده؟!
تونیستی...
تا منو درک کنی...
تا حرفامو بشنوی...
کی فکرشو میکرد که من به اینجا برسم؟؟؟
من
مهدیم!!!
همون پسریی که صبح تا شبشو پیش تو با یاد ایام گذشته سوگواری میکنه...
همون پسری کهواهی به دنیا اومد...
همونی که بغض گلوشو...
میگن چشمای یه عاشق یه دنیا شعر و قصست
اماچرا عزیزم چشمهای من لبریز غصست
از این لحظه ها و ثانیه ها دلگیرم
حالا دیگه پای ثانیه هام درد میکنند ...
آروم آروم  میرن آروم تر از دیروز ...
و گه گاه  پشت ساعت های غم من می ایستن ...
حالا خودت بگو عزیزم ...!!!
با این ثانیه ها ی خسته کی به تو میرسم ...

ببخش اگه بد نوشتم ( من نویسنده ی خوبی نیستم)

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت0:1 قبل از ظهرتوسط مهدی | |

 

نازی جونم

بازم منو این قلم خسته ، قلمی که دیگه نایی واسه نوشتن غمهام نداره
چه قلم پر عمری و چه تنهایی طاقت فرسایی...
کاش عمر غمها و دوریامون هم با عمر این قلم تموم شه و آخر این قصه غمگین که این قلم رو زمین میذارم ، تو کنارم نشسته باشی و با قلمی جدید از وصالمون بنویسی...
دلم برات تنگ شده...
کاش به همین راحتی که چشمامونو روی هم میذاریم و به رویای هم میریم ، توی واقعیت هم به هم میرسیدیم...
کاش قصه ما قصه پنجره و دیوار سنگی نبود !
کاش پیشم بودی تا بجای اینکه برات بنویسم سروی شونه هات میذاشتم و برات میگفتم...
دیگه حتی یک لحظه طاقت دوریتو ندارم ، حالا دیگه هر لحظه تو رو حس میکنم !
توی باد عطر تنت...
توی ماه عکس رخت...
توی آب اشک چشات...
تو ستاره ها برق نگاهت...
تو گلای سرخ ، سرخی لبات...
نمی دونم این دوری تا کی ادامه داره ؟!
اما نمیذارم اینا باعث بشن که شب تولدت که اون اتفاق که افتاد و همه زنجیره ی عشقمون که از قبل یه ترک کوچولو داشت و پاره شد رو کنارم نباشی
10/9       تولد عزیزم که یه چیز کوچولو و نا قابل گرفته بودم و لی تو گفتی....
گفتی بدش به...
یادته ؟؟
من شب تولدت رو با ماه و ستاره ها و یک شاخه گل سرخ توی باد کنار آب جشن گرفتم و یه بوسه از ته قلبم بهت هدیه کردم...
ولی...

+نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت11:55 بعد از ظهرتوسط مهدی | |


هههههههه...!
دوباره زبونم بند اومد !
کاش بعد از اینهمه نوشتن یاد میگرفتم بهت بگم
دوست دارم
اما اشکال کار همین جاست که گاهی اوقات نمیشه عشق و به قلم آورد و از آدم سلب میشه
همیشه خواستم بنویسم که دوست دارم
اما خودمم نمیدونم که چقدر دوست دارم
کاش همیشه قلم میتونست قلب آدما رو به تصویر بکشه
روزها گذشت... از اولین باری که برات شروع کردم به نوشتن...از شعرها و حرفهای دلم
از همه چیز نوشتم
اما هیچ وقت نتونستم بهت بگم که چقدر دوست دارم
تو تمام این مدت برات نوشتم... از این دل عاشقم
از دلی که شب و روز برای دیدنت میتپه...واسه یک لحظه دیدن و در آغوش کشیدنت
حالا اومدم بهت بگم که دوست دارم
بیشتر از تمام غصه هایی که اینجا نوشتم
بیشتر از شادی هایی که بعد از اونهمه غصه با تو داشتم
کاش میشد بهت بگم که چقدر دوست دارم
کاش میشد بجای هر شب خوابتو دیدن تو رو کنارم میدیدم و با هم میرفتیم جزیره ای که هیچکس نباشه ، (جون من نگو کیسه نایلون داری
)
کاش میشد با هم به یه جای دور میرفتیم
به دنیای زیبایی که تو عشقم واست ساختم
کاش میشد اونجا رو نشونت بدم
اونجا که عشق هاش واقعی و قلبهاش پاکن
اونجا که گلهاش مثل خودت زیبا و عطرشون مثل عطر تنت خوش بو
اونجا که
طعم بوسه هاش عقل از سر عاشقا میبره
تا اونجا بهت بگم که معنای واقعی عشقو فهمیدم
تا بهت میگفتم که :
عشق یعنی همین که از هم جدا بشبم و دوباره به هم برسیم
یعنی همین که در اوج جدایی قلبامون واسه همدیگه بتپه
یعنی تمام دوری هایی که ازت کشیدم
تمام شبهایی که بخاطرت نخوابیدم
یعنی اعتقادمون به رسیدن دوباره به هم
یعنی همین که الآن پیشتم و دارم نگات میکنم
یعنی همون که میدونستی چقدر دوست دارم حتی تو تمام لحظاتی که پیشم نبودی
یعنی همین که الآن بی صبرانه منتظرم تا صبح بشه و دوباره صداتو بشنوم
عشق یعنی همین که یاد گرفتم دوست داشته باشم اما انتظار دوست داشتن نداشته باشم
اگه دوستم نداشتن متنفر نشم
یعنی اینکه یاد گرفتم خودم نباشم و با همه وجود تقدیم به عشقم بشم
یعنی اینکه بالاخره تونستم عشقو معنی کنم

(عشق یعنی نهایت دوست داشتن در اوج از خود گذشتن
یعنی تو رو خواستن برای خودت حتی به شرط مرگ من
)
کاش بشه دیگه از پیشم نری (ولی حقیقت تلخه)
تا منم برات بگم از قلبی که تو خودش یه دنیا عشقو واسه تو جا داده
از جونی که توش یه عمر زندگی واسه توست
و از وجودی که بخاطر زندگی تو و قلبی پر از عشق تو زندست
ولی...

+نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت11:49 بعد از ظهرتوسط مهدی | |

سلام دوباره نازی جونم
خوبی عزیزم؟
حق با تو هستش ، همه حرفام تکراریه
اینا حرفایی که از منحنی لبهام بیاد بیرون نیست ، اینها هموشو حرف های دل شکسته ی من نازی جونم
_________________________________________________________
خداجون میدونم خیلی بیشتراز اونیکه حقم بوده درد دل کردم
اما بعضی وقتا آدم حس میکنه دلش داره میترکه
هر قدر هم که بگه یه ذره هم از غماش کم نمیشه
مثل من که دیگه حتی عشقمم حرفامو نمیشنوه
نمیدونم چرا این دنیا اینطور شده ؟!!!
چرا ما آدما اینطور شدیم ؟!!!
همه فکر خودمونیم، واسه خواسته ها و دلمون خیلی راحت دنیا و قلب آدما رو به اتیش میکشیم !!!!
حالا دیگه ما آدما تو دنیایی عاشق میشیم که توش واسه عشق هیچ جا و ارزشی وجود نداره
امروز دیگه ما آدما وقتی باید بشنویم، نمیشنویم
وقتی به هم احتیاج داریم نیستیم
وقتی که باید بگیم دوست دارم...!!!
زمونه جالبیه...
همیشه همونی که فکرشو نمیکنیم برامون اتفاق میفته
همیشه از اونی که انتظارشو نداریم این بی وفایی ها رو میبینیم
آره...این رسم زمونست
دروغه که میگن رسم وفا این نیست...همینه!!!
وفا تو دنیای ما یعنی بی وفایی...یعنی وقتی فهمیدی عاشقته...برات میمیره...وقتی فهمیدی دیگه سر تا سر وجودش جز تو چیزی نیست...
اونوقت موقع تنها گذاشتنشه
حالا وقتشه که مثل یه عروسک کهنه بندازیمش تو سطل آشغال
حالا وقتشه که مثل یه ته سیگار زیر پامون لهش کنیم
اصلا" برامون مهم نیست که تو این دوری چی به سرش میاد و چند شب میخواد اشک بریزه
یه شب...دو شب...یک ماه...یک عمر...؟؟؟
تنها دلیلمون هم اینه که،
من نمیخواستم...اما...ببخشید...از دست من ناراحت نشو...من چاره دیگه ای نداشتم یادته نازی جونم ؟؟
اما هرگز فکر نکردیم که اون چی ؟
اون که همه چیزش ماهستیم...اون چارش چیه؟؟؟
اصلا" اونم میتونه به همین سادگی رو یه دنیا عشق پا بذاره و ما رو فراموش کنه ؟!!!
حالا دیگه خیلی تنها شدم،تنها تر از همیشه ، نازیم البته تنها بودم ، درسته یه مدت با هم بودیم ، ولی حتتی تو اون مدت کم هم احساس تنهایی میکردم .
هر وقت بهت sms میزدم که دلم گرفته ،میدونستم تو جوابش چی میخوای بنویسی ، ولی بعضی وقتا در عین دلتنگیم ، وقتی که جواب میدادی من لوله بازکن نیستم ، یا یه لوله باز کن خوب پیدا کن ، یه حس قشنگی بهم میگفت که حتما" دوسم داره..
ولی همه اینها فکر و خیال واهی بود ، مثل خودم که واهی هستم.
حتی فکرشم نمیکردم یه روز به اینجا برسیم
کاش همش یه کابوس باشه
نازیم کاش تو رو همیشه خودم میدیدم
خیلی جالبه...وقتی عاشقت شدم ، هرچی گفتم گفتی تازه عاشق شده یه چیزی میگه
وقتی تنهام گذاشتیو من به حرفام عمل کردم گفتی دیوونست
آره...!
نازی :
اگه وفا توعشق اسمش دیوونگیه...من دیوونم!
اگه تا ابد دوست داشتنت دیوونگیه...من دیوونم!
اگه تا ابد با یادت زندگی کردن و مردن دیوونگیه...من دیوونم!
من دیوونم...یه دیوونه احمق که تمام عمرم عاشق دختری بودم که هرگز مال من نبود!!!
خدای بزرگ...من دیوونم...یه دیوونه که شب و روز کارش شده فکر کردن به تو...
من دیوونم...دیونه تو...حرفات...چشمات...قلب قشنگت...
دیوونه ای که به خاطر تو به دنیا اومد...واسه خاطر تو زندگی کرد...و حالا هم واسه تو داره میمیره!

+نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت11:46 بعد از ظهرتوسط مهدی | |

 

سیـب سـرخی را بـه من بخشیـد و رفـت
عاقبـت بر عشـق مـن خنـدیـد و رفـت
اشـك در چشمــان سـردم حلقــه زد
بـی مـرو‏ت گریـه ام را دیــد و رفـت
چشـم از مـن كنـد و دل از مـن بریـد
حـال بیمـار مــرا فهـمیــد و رفـت
بـا غـم هجــرش مــدارا مـی كنـم
گـر چـه بر زخمــم نمك پاشید و رفـت

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

البته اینو بهت پیامک کردم

+نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت11:42 بعد از ظهرتوسط مهدی | |

 

دلتنگم...!!!
دلتنگ یک جرعه عشق !
من در این تاریکی پی نور میگردم...
پی خورشید پی عشق...
تا که شاید در این تاریکی شبه تیره تنهایی قلبم در میان پرتوهای نور عشق محو شود
اما افسوس...!
افسوس که شده ام تنها راهنمای تک تک سرابهای عشق و وصال در کویر تنهایی قلبم
دلم میگیرد...

از سردی دیوارهای تنگ و بی روح این اتاق
دلم میگیرد
وقتی به دیوارهایی مینگرم که در این تنهایی ، تنها امیدی واهی به قلبم میبخشد
دیوارهایی که روی آنها تابلوی وصال دستانم را به دستانت کوبیده ام
تابلوهایی که سالهاست با نگاه به آنها تنهایی و بی کسی را در اتاقم سر کرده ام
حال وقتی دست به قلم میبرم ، قلم قرمز عشقم خون گریه میکند
از دردهایی که در این کویر بی کسی کشیده ام
تنهایی...!!!
تنها واژه مانوس با قلبم
متنفرم...
از تک تک آجرهای این اتاق سرد و بی روح که مرا در خود حبس کرده
خشت های یخی...
آجرهای زندان تنهایی و دوری من !!!

کاش گاهی از کنار دلم گذر میکردی...
تا گرمی عشقت یخهای تنهایی این اتاق را آب میکرد...
و زندان جداییم راویران می ساخت !!!!

+نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت11:41 بعد از ظهرتوسط مهدی | |

 

از پنجره بیرون را که تماشا میکردم باران سختی میبارید ، آنهم در اواخر بهار !
گویی آسمان سخت اندوهگین است ، از دست روبه صفتانی چون ماسخت میبارد تا شاید گوشه ای از لجن زاری را که در دنیای عشق ساختیم را بشوید و با خود ببرد...!
عشق تبدیل شده به آرزویی دست نیافتنی و عاشقان بازیچه ای هستند در این افسانه دروغین !
عاشقان پوشالی با عشق هایی دروغین...
عاشقانی که خبر از غم دل مجنون و اشک لیلی ندارند...
همانانی که تا دیروز میگفتند تا شقایق هست زندگی باید کرد ، امروز شقایق را از شاخه چیدند و پرپر کردند !
همه تبدیل شدیم به مترسکی در باغچه خیالی عشق...
که تنها نماد وحشت هستیم در قلب مجنونی که در آن باغچه رز عشق میکاشت
دوستت دارم کلامیست نا آشنا با لبهایمان !
لبهایی که حال دگر فقط شکستن را میاموزند ، شکستن قلبهای بلورین
دلهای سنگیمان هرگز تنگ نمیشود
حتی برای دیدن خود در آینه حقیقت ، چون از لجن زار وجود خویش وحشت داریم !
این است فاجعه قرن آهن...
قلبهای آهنین ، عشق های دروغین ، عشق هایی که فقط زوال و نابودی دارند...!!!
متنفرم از تمام این دو رنگی ها ، نیرنگها و عشق های دروغین !
کاش در فراسوی این رویای پلید دختری باشد با موی بلند...
که طنین صدایش عشق را در قلبم معنی کند...
وعطر تنش مرا یاد باغچه ای اندازد پر از مریم ، که در ذهنم پروراندم...!
آری !
کاش در فراسوی این رویای پلید همانی باشد که گرمی و طعم بوسه هایش از لبانم آتشی در قلبم افکند تا تمام این مترسک های عاشق را در خود بسوزاند...!!!
ای کاش...
ای کاش ، کاش هایمان به حقیقت می پیوست...!!!

+نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت11:39 بعد از ظهرتوسط مهدی | |

 

گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست
بین من و عشق توولی فاصله ای نیست
گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن
گفتی که نه باید بروم حوصله ای نیست
پرواز عجب عادت خوبیست
ولی حیف تو رفتی و دیگر اثر از چلچله ای نیست
رفتی که کمی فکر خودم باشم و آنوقت
جز عشق تودر خاطر من مشغله ای نیست
رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت
بگذار بسوزد دل من مساله ای نیست

+نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت11:38 بعد از ظهرتوسط مهدی | |

من می روم اما به او بگویید دوستش دارم
به او که تنش بوی گلهای سرخ را میدهد
به او که با جادوی کلامش زیباترین لغات را شناختم
به او که لحن صدایش دلپذیرترین آهنگ است
به او که نگاهش به  گرمییه آفتاب
و لبانش به سرخیه شقایق ودلش به زلالییه باران است
به او که برای من مینویسد
مینویسد از باران...
از شبنم، از گرمای عشق و ...
من می روم اما...!!!
به او بگویید دوستش داشتمو دارم...

+نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت11:37 بعد از ظهرتوسط مهدی | |

 

 

 

نازی جونم...هفته ی بعذ هم سر بزن

+نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت11:35 بعد از ظهرتوسط مهدی | |

سلام نازی جونم
 من اومدم
آره خودمم ، مهدی!
همون پسری که با یک قلبی شکسته اما پر از احساس شب و روز تو رو میپرسته
خیلی دلم گرفته
دوست دارم بهت بگم که چقدر دوست دارم ...
اما نمیدونم چطور بگم!
خیلی سخته که یه نفرو اینقدر دوستش داشته باشی ، اما نتونی بهش بگی...
خوب تقصیر من چیه؟ دروغ گفتم ؟ ولی بعدش بهت گفتم که دیگه دروغ نمیگم که !!
آخه اینهمه عشق رو که نمیشه بیان کرد!
چون هیچ کلمه ای واسه بیانش یا مثالی برای نشون دادنش وجود نداره
کاش خدا هر چی دریا تو زمین داره با تموم ابرای آسمونا رو می داد همه رو به چشمای من تا چشمام به حال من گریه کنه...
تا شاید با اشکام همه گناهامو میشستم و اونوقت با یه قلب پاک بهت میگفتم که چقدر دوست دارم...
یادته خون دماغ میشدم ؟
به هیچ کس نگفته بودم . فقط به تو زنگ میزدم و باهات حرف میزدم . یادته ؟ تو به من امید میدادی و می گفتی که امید داشته باش !
کاشکی سرطان میگرفتم تا از این زندگی راحت میشدم زیر خاک هیچ صدایی مثل دوست ندارم یا متنفرم و نشنوم
همیشه گفتم الان هم میگم : من واهی بودم
میدونی اگه بهم بگن باید یه روزی بمیرم اصلا برام مهم نیست!
اما اینو می دونم...
تا آخرین لحظه حسرت به بقل کشیدنتو با خودم می کشم زیر خاک ...
اونقدر هم کار خوب ندارم که رفتم اون دنیا برم تو بهشت!!!!....
تا از خدا بخوام تو رو بهم بده...
فکر کنم اگه افتادم جهنم خدا براي مجازاتم ، تو رو می زاره جلوی من تا تو بقیه رو بقل کنی !!!....
اون وقته که مهدي خورد می شه...
حاضرم از همه چیزم بگزرم ...
حاضرم تمام گناهای دنیا رو گردن بگیرم ...
ولی اون روز رو نبینم  !
خدایا اگه می خوای اون دنیا هم با من اینطوری کنی ؟
همون بهتر که نبینمش ... پیداش نکنم ... تو تنهایی خودم بمیرم
مثل یه عاشق تنها...
اما نه ، امروز دیگه نه ، امروز دیگه از هیچ غصه ای نمیگم
حتی اگه با غصه بمیرم
حتی اگه این غصه تمام وجودمو در بر بگیره و بخواد با یک کلمه بیرون بره
همون یک کلمه رو هم نمیگم
آخه امروز اومدم چیزدیگه ای بگم
اومدم بگم نازي جان با عشق تو ...خودمو مجنون تر از مجنون قصه ها میدونم
عزیزم میدونی که همیشه در انتظار دیدن دوباره توام و این لحظه ها برام خیلی زیبا و این روزها برام خیلی شیرینه
پس بدان که این لحظه های قبل از دیدار تو برام زیباتر از لحظه گل شدن شاخه ای خشکه!
تو برام از همه زیبایی های دنیا زیباتری و از همه مردمای دنیا عزیزتری !
تو برام یک قبله گاه امیدی ،تو رو میپرستم را تا تمام امیدها و خوشبختی هام زنده شن!
تو رو می پرستم همچون خدایم ، تو رو میپرستم تا زمانی که جان دارم و زنده ام !
اگه یه روزی برسه که دیگه عشقی در وجودم نباشه
اون زمان بدون که من یک کافرم !
برات می نویسم نازي جان  از عشق ، مینویسم تا مثل یک خاطره در ذهنت بمونه !
همه احساساتی که تو میخونی از این دل شکسته منه ، پس بخون چون همه اینها حرف دل عاشق منه
بخون که نویسنده اون ، این قلب پر از امید منه يا بود
همه دلخوشی من تویی ، همه دلخوشی من اون دستهای گرم توهه
همه دلخوشی من اون قلب مهربان توهه و همه دلخوشی من اون صدای زیبای توهه
اگه منو از یاد ببری ، اگه اون دستهات رو از من دریغ کنی
اگه اون قلب مهربونت رو از من بگیری و اگه روزی فرا برسه که دیگر صدایی از تو نشنوم اون زمان بدون که دیگه من در این دنیا وجود ندارم !
بدون که آرزوهام همه بر باد رفتن، بدون که زندگی برام بی مفهوم شده و بدون که از خستگی و از نا امیدی به اون دنیا سفر کردم !
همیشه دوست داشتم خواننده اي  بودم مثل (حسین تهی) و زیباترین ترانه ها رو برات می سـرودم  يا فوتبالیستی بودم (مثل رونالدو) که دوسش داری ...
یا اینکه نویسنده ای بودم و بهترین داستــــــانها رو برات می نوشتم...
یا اینکه پروانه ای بودم و گرد شمع وجودت می چرخیدم...
ولی افسوس و صد افسوس نه خواننده اي هستم نه فوتبالیستی نه پروانه ای نه نویسنده ای
بلکه تنها یک وجود ناتوانم
که فقط میتونه بهت بگه دوستت دارم...
این دفتر عشق ، با تمام متنهاش وتمام احساست پاک و عاشقانش برای تو هست و اون رو مدتی که به تو تقدیم کردم ، و تا زمانی که عشق من باشی و زندگی من باشی اون رو با احساسی پر از عشق باز نگه میدارم...
امروز اومدم تا بهت بگم که نازي جان
من فقط به دو چیز عشق می ورزم یكی تو و دیگری وجود تو
فقط به دو چیزاعتقاد دارم یكی خدا و دیگری تو
در این دنیا دو چیز میخوام یكی تو ودیگری خوشبختی تو
من این دنیا رو برای دو چیز میخوام
یكی تو ودیگری برای با تو موندن تا ، همیشه دوستت داشته باشم
امروز اومدم تا بگم به خاطر بیار :
...به خاطر بیار شبی ، نیمه شبی ، وقتی....
...به پات افتادم ...خواهش کردم...گریه کردم...
ولی تو عشقمو لایق ندونستی ... یادته
من دیگه دروغ نمیگم...نمیدونم چرا تو فکر میکنی که من...

+نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت10:46 قبل از ظهرتوسط مهدی | |

نگاهی به افق...

و خندیدن به عشق...

دست هایی که هرگز به سیب درخت آرزو نرسیدند...

سیب هایی که کال ماندند...

آرزو ها نیز گندیدند...

زندگی چیزی نیست جز اشک زن در اتاق سرد ابدیت

و لمس خدایی که در این نزدیکیست.

آری! زندگی سیبی ست کال...سیب حسرت...سیبی سبز!

و فرو بستن چشم بر عشق! نور! زمین! خاک! هوا...

"تو که می دانستی زندگی یعنی خاک"

دیدمت امروز! آشنا نیستی ! شکل کوزه هستی...زیر دستان هنرمند صبور .

من تو را دیدم باز...تو شکسته بودی...زیر دستان لرزان یک زن...

من که می دانستم زندگی از بدو تولد از پس دیگری بود.

من که می دانستم زندگی یعنی شدن یک سوتک در دهان کودک!

پس چرا دیدم ؟ عشق ورزیدم ؟ زیستم ؟ پس چرا خندیدم؟!

زندگی دیدی که آنچه بد می دانی چه خوب لمساندی!

و چه لذت دارد کندن روی زخم ...و چه چندش آور لمس تخته سیاه با ناخن !

و دلم ریش شده! پس چرا خندیدم ؟

تو که می دانستی زندگی یعنی خوابیدن...

و طلوع خورشید را از زیر سنگ دیدن...

زیر خروارها خاک

پس چرا خوابیدی؟ اگر این خواب ابدیت شیرین است پس چرا گرییدم؟

آری! من دیدم زندگی را از دور؟ از یک مشت خاک نمور؟

از چهارچوب تنگاتنگ مرگ!

ولی افسوس چه زود  زندگی را دیدم!

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت10:2 بعد از ظهرتوسط مهدی | |

یه بار دیگه به این به این غمکده سر زدم ، اینجا که دیگه هر لحظش برام بوی تنهایی میده ، بوی جدایی !
حالا دیگه اینجا برام تبدیل شده به تنها جایی که میتونم توش تا بینهایت حرف بزنم ، تا ابد...
از عشق ، عشق و عشق
روزای خیلی زیادی رو تنها با این غمکده گذروندم .
تمام اون روزهایی رو که میخواستم بهت بگم :

گفتم نرو كه تیره شود زندگانیم
با رفتنت به خاك سیه می نشانیم
گفتی كه زمین مجال رسیدن نمی دهد
بر چشم باز فرصت دیدن نمی دهد
وقتی نقاب محور یك رنگ بودن است
معیار مهرورزیمان سنگ بودن است
دیگر چه جای دلخوشی و عشق بازی است
اصلا كدام عاشق از این عشق راضی است
این عشق نیست فاجعه ی قرن آهن است

اما امشب نمیدونم از چی میخوام بنویسم ؟!!!
از غم های تکراری ؟
از دردهای همیشگی ؟
یا از این دوری که تا ابد همنفسم شده ؟؟؟
فقط میدونم که دوست ندارم امشب رو ساکت باشم !
امشب میخوام برات تا صبح بنویسم...
می خوام برای تو بنویسم.
آره ، برای تو برای تو که در کل وجودمی ، برای تو که تمام دنیای منی...
می خوام نوشته هام رو به نگاهت بدم...
به نگاه ناز تو ، به دستای پر مهرت...
به تو که با گرمی عشقت به من زندگی دوباره دادی ، به تو که اگه نباشی منم نیستم !
امشب میخوام بهت بگم که چقدر دوست دارم ؟!!!
میخوام بدونی که حتی اگه نباشی تا ابد عشقت تو قلبم هست...
حتی اگه دوستم نداشته باشی ، تا ابد دوست دارم...
اونقدر تو رو دوست دارم ، که آب رودخونه ها، دریاچه رو دوست دارن !
اونقدر تو رو دوست دارم ،که زیر هرم آفتاب، مسافرای کویر سایه بونو دوست دارن !
اونقدر دوست دارم كه فقط خدا می دونه !!!
دوستت دارم چون تنهاترین ستاره زندگی منی...
دوستت دارم چون تنهاترین مصراع شعر منی.
دوستت دارم چون تنهاترین فکر تنهایی منی.
دوستت دارم چون زیباترین لحظات زندگی منی.
دوستت دارم چون زیباترین رویای خواب منی.
دوستت دارم چون زیباترین خاطرات منی.
دوستت دارم چون در یک نگاه تو تنهاترین عشق منی...
دوستت دارم با تمام وجودم......
توی دنیا اگر قرار بود جای چیزی باشم دوست داشتم
جای اشک روی صورت تو باشم !
تو چشمات متولد بشم...
روی پلکات جون بگیرم...
روی گونه هات جاری شم...
روی لبات بمیرم.
تا بدونی چقدر دوستت دارم...

پس نازی جونم با سر انگشتان لرزان می نویسم نامه ای تابدانی قصه پرغصه ویرانه ای...
یکی بود یکی نبود، اونی که بود تو بودی و اونی که نبود من بودم.
یکی داشت و یکی نداشت ، اونی که داشت تو بودی و اونی که تو رو نداشت من بودم.
یکی خواست و یکی نخواست ، اونی که خواست تو بودی و اونی که بی تو بودن رو نخواست من بودم.
یکی آوردو یکی نیاورد، اونی که آورد تو بودی و اونی که جز تو به هیچ کس ایمان نیاورد من بودم.
یکی بردو یکی باخت ،اونی که برد تو بودی و اونی که دل به تو باخت من بودم
.
یکی گفت و یکی نگفت، اونی که گفت تو بودی و اونی که
دوست دارم
 رو به هیچ کس جز تو نگفت من بودم.
یکی موند و یکی نموند ، اونی که موند تو بودی و اونی که بدون تو نمی خواد بمونه من بودم.
نازی امشب میخوام بهت بگم چطور فریاد بزنم اندوه ماه های نبودنت را ؟؟؟
آنقدر از من دوری كه برای رسیدنت تقویم قد نمی دهد !
اما برایت می نویسم از ته مانده غرورم ، و دل تهی و چشمهای منتظر و دردی كه با دیدنت تسكین می یابد...
از همه و همه ، كه نشان نبودنت را میدهد اما تمام نامه ها را به آدرسی كه ندارم پست خواهم كرد...!!!

+نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت4:24 بعد از ظهرتوسط مهدی | |

شبی مهتابی به قصر خیال من بیا تا از شوق دیدنت

دانه دانه اشک نیازم را زینت مژگانم کنم...

و آن را همچون ریسمانی بر گردنت بیاویزم!

شبی به قصر خیال من بیا! تا لباسی از مهتاب بر تنت

 کنم و ماه را گویم به آستانت به سجده افتد

آن شب شهرزاد را گویم تا هزاران قصه در وصف تو گوید!

کاش به یاد آوری آن روز را که می گفتم من همه دلم...

همه احساسم!

و تو گفتی این دل و احساس را آتشکده ای کن

و بر من عاشق تر کن...

کاش به یاد آوری آن روز را که یکی بود یکی نبود!

او که بود تو بودی و او که نبود من بودم!

حالا که من آمدم تو می خواهی بروی ...

کاش صبر می کردی تا حجله ات را از پرنیان مهتاب می گستراندم...

به حرمت چشمان مهربانت به تعداد تمامی ستارگان شمع می افروختم!

 

+نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت4:21 بعد از ظهرتوسط مهدی | |

گریه کن جدایی ها ما رو رها نمی کنن

آدما انگار برای ما دعا نمی کنن

گریه کن حالا حالا ها از هم باید جدا باشیم

بشینیم منتظر معجزه ی خدا باشیم

گریه کن منم دارم مثل تو گریه میکنم

به خدای آسمون دارم گلایه میکنم

گریه کن واسه اون شبایی که ما بدون هم بودیم

تنهایی برای سنگینی غصه کم بودیم

گریه کن سبک میشی روزای خوب یادت میاد

گرچه  تو تقویممون نیستش از اون روزا زیاد

گریه کن برای قولی که بهش عمل نشد

واسه مشکلاتی که بودش و هستش حل نشد

گریه کن واسه همه واسه خودت برای من

توی بارونی ترین ثانیه حرفاتو بزن

گریه کن تا آیینه شه باز اون چشای روشنت

واسه موندن لازمه فدای گریه کردنت

+نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت4:18 بعد از ظهرتوسط مهدی | |

 

معصومیت عشق  ...

من در ناسروده هایم ردپای چشمان تو را دیده ام و میان تمام این نوشته ها ، پیکره نگاه تو را طرح زده ام . زیر نگاه همه ابرها از باران گفته ام و از فصل پُر شکوفه تو ، « همیشه بهار » چیده ام . به سادگی خنده های من نخند ؛ اگر چه که من ، شاد بودن را پشت همه ستاره ها تمرین کرده ام .

ای آستانه نیمه روشن ستاره ها ! به من رسم دلدادگی بیاموز و ناسروده ترین سپیده دم را از حریم نازک اشک هایت به خاطراتم هدیه کن . پاکی خنده ات را از زلالترین اقیانوسها به چشمانم ببخش . از پشت زنبقها طلوع کن تا با نگاهت ، با همان حضورهای ناگهانیت ، برخیزم و با خورشید همراه شوم .

با توأم ! با تو که از مقبره بادها برایم ارکیده می آوری . تو که وجودت پُر از شاخسارهای زنبق نشین است ؛ بیا تا با هم ، از روی زمین ستاره بچینیم و میان نیستانها با شاپرکها بازی کنیم . بیا مانند کودکان ، عاشق چشم و ابروی هم شویم و معصومیت عشق را بخریم و به خانه هایمان ببریم . بیا وجودمان را نفس بکشیم .

دلم برای خنده های ناگهانی ، تنگ شده . کاش می دانستم تو در وسعت نگاهم ، به چه چیز خیره می مانی ؟!

!

+نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت4:4 بعد از ظهرتوسط مهدی | |

 

عشق ...

دوست داشتن را میدانم

عشق را میشناسم

دوست داشتن در قلبم میتپد

و عشق در نگاهم برق میزند

در وادی عشق مناجات میکنم

و در دشت دوستی به ثنا مینشینم

در بطن وجودم

چیزی جریان دارد

که مدام تکرار میکند

زیستن را، بودن را، دوست داشتن را

نسیم به هر گلی که بخواهد میوزد

و دلم میخواهد همچون نسیمی در بهار

بنوازد گلها را آرام آرام ...

+نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت4:2 بعد از ظهرتوسط مهدی | |

ساده می گویم ...

انگار تنهایی از قاب کوچک خاطره ها تو را دزدیده که بی اختیار روی گونه یاسمن ها خوابت می برد . آغاز دوباره بودنت از پشت پرچینها تن پوشی است برای رازقی ها . شاید به همین دلیل است که نمی خواهی نگاهت را به من ، که عاشقانه دوستت دارم ، هدیه کنی . تو که سرشار از بوی آسمانی ، کمی از نگاهت را به من ببخش . برهنگی این ستاره ها را با پروانه هایت بپوشان و آرزویم کن . کمی دلت را برایم تنگ کن . بگذار ساده بگویم : زیر ستاره ها غزل بگو و مرا تهی از سوالهای بی جواب کن . نگاه خیس واژه هایم را ببین دلم را به اقاقی ات مژده بده . سعی کن همیشه مهتاب شوی . با تو می توانم عکس گلها را آسمانی کنم و از جشن آیینه ها نرگس بچینم . روی بادها راه بروم و خواب سنجاقک را بترکانم . با تو می توانم زیر دوخته شدن ساعتها ، به شمعدانیها اعتماد کنم و کنار آنها از تو بنویسم . پشت نگاه های عتاب آمیز ، پُر از خنده شوم و آرزوهای کالم را سرخ کنم .

ساده تر بگویم : با سنجاقک اتاقت خوابهایت را نقاشی کن و برایم بفرست . از نارنجهای شکفته باغچه ات سبدی برایم بچین و به حرمت خاطراتمان شکوفه بارانشان کن تا از نو برایت برویند . نه ، ساده تر می گویم : دلم برایت تنگ شده . اگر وجودت را به چشمهایم ندهی به جان این نرگسها سوگند ... می میرم .

+نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت4:0 بعد از ظهرتوسط مهدی | |

هر چی فکر کردم یادم نیومد.
میخواستم یه چیزی بنویسم ها.
آهان! میخواستم از دیشب بنویسم که چقدر وحشتناک بود خوابیدنم!
الآن یه چیزی شد که حوصلشو ندارم دیگه.
نوشتنم نمیاد.
میرم خودمو بغل کنم.

+نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت3:54 بعد از ظهرتوسط مهدی | |

زمان چه زود مي گذرد
وچه زود شکل مي گيرند خاطره ها
در ذهن
در قلب
و در يادمان باقي مي مانند
مثل عطر ياس
مثل عشقي
مثل شوري تازه
نوايي نو
و در آخر
ياد عشقي از کف رفته ولي جاويدان
و يا حتي تصويري سايه وار از انساني
که از بالاي کوه فرياد مي زند
دوستت دارم را.........

+نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت3:44 بعد از ظهرتوسط مهدی | |

هیچ کس با من در این دنیا نبود

 هیچ کس مانند من تنها نبود

 هیچ کس دردی ز دردم بر نداشت

 بلکه دردی نیز بر دردم گذاشت

 هیچ کس فکر مرا باور نکرد

 خطی از شعر مرا از بر نکرد

هیچ کس معنای آزادی نگفت

در وجودم رد پایش را نشست

هیچ کس آن یار دلخواهم نشد

هیچ کس دمساز و همراهم نشد

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت5:5 بعد از ظهرتوسط مهدی | |

ای مسافر غریبه چرا قلبمو شکستی 

رفتی و تنهام گذاشتی دل به ناباوری بستی

ای که بی تو تک و تنهام توی این غربت سنگی

میدونم بر نمیگردی شدی همرنگ دورنگی

همه ی زندگی من اون نگاه عاشقت بود

چرا فکر کردی به جز من یکی دیگه لایقت بود؟؟

...رفتی و ازم گرفتی اون نگاه آشنات رو

واسه من رفتی گذاشتی التهاب لحظه هات رو

حالا من تنها نشستم با نوای بی نوایی

چه غریبم  بی تو اینجا  ای غریبه  بی وفایی

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت5:4 بعد از ظهرتوسط مهدی | |

دخترک خنده کنان گفت که چیست؟

راز این حلقه زرد

راز این حلقه که انگشت مرا

این چنین تنگ گرفته است ببر

راز این حلقه که در چهره ی او

این همه تابش و رخشندگی است

مرد حیران شد و گفت:

حلقه ی خوشبختی است  حلقه ی زندگی است

همه گفتند:مبارک باشد

دخترک گفت:دریغا که مرا باز در معنی آن شک باشد

سال ها رفت و شبی

زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه ی زرد

دید در نقش فروزنده ی او

روز هائی که به امید وفای شوهر

به هدر رفت هدر

زن پریشان شد و نالید که وای

وای این حلقه که در چهر ه ی او

باز هم تابش و رخشنگی است

حلقه بردگی و بندگی است

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت5:2 بعد از ظهرتوسط مهدی | |

 

حتما برات پیش اومده وقتی داری به آسمون نگاه می کنی

"یکی ازت بپرسه:"دوست داری کدوم ستاره مال تو باشه؟

یا ازت بپرسه :"داری بکدوم ستاره نگاه می کنی؟" 

اکثر ادما می گن:دارم به پر نور ترین ستاره نگاه می کنم

ولی یادت باشه اونی که از همه پرنورتره،علاوه بر تو،

چشم خیلیای دیگه دنبالشه. به ستاره ای خیره شو

که حتی اگه کم نوره، ولی مطمئنی جز توهیچکس دیگه بهش چشم ندوخته

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت5:1 بعد از ظهرتوسط مهدی | |

قطره اشكي لرزان از گوشه قلبم به پايين افتاد و دل شكسته مرا كه بازيچه دست زمانه شده بود هزار تكه كرد خسته و درمانده از بودن و ماندن ميان واژه هاي بي مفهوم زندگي گم گشته بودم
نيازي به مهرباني نيست جمله اي بود كه دل شكسته ام مي گفت
مي گفت ديگر دلي براي از دست دادن ندارم
خسته و درمانده به گوشه اي تنگ وتاريك پناه بردم و براي قلب از دست رفته ام نواي غم وزاري سر دادم
ارام ارام بوسه هاي عشق را به فراموشي مي سپاردم
ارام ارام در ميان غم ها وغصه ها گم مي شدم
وقتي چشم باز كردم چيزي جزه تاريكي در وجودم نقش نبسته بود
خسته ام و ارزوي ديرينه اي را با خود حمل مي كنم
ارزوي مرگ را تا شايدديگر هيچ انساني نتواند دلم را بشكند
مي خواهم بروم بروم به جايي كه ديگر غم نباشد
مي خواهم بروم بروم به جايي كه ديگر انساني دل انسان ديگري را نشكند
مي خواهم بروم بروم به جايي كه ديگر انسان نباشد
مي خواهم بروم تا ديگر نتوانند دلم را بيازارند
مي خواهم برم و روح صدمه ديده خود را ترميم كنم
مي خواهم برم به اسمانهامكاني كه ديگر جايي براي دل شكستن نداردو هر كه در انجاست فرشته خوست
مي خواهم برم و ستاره اي شوم تنها كه در ميان واژهاي زندگي گم گشته است و همه او را از ياد برده اند
بايد بروم وخود را از شرمساري دل خود رها كنم

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت4:57 بعد از ظهرتوسط مهدی | |

دوباره تنها شده ام،دوباره دلم هوای تو را کرده.خودکارم را از ابر پر می کنم و برایت از باران می نویسم.
به یاد شبی می افتم که تو را میان شمع ها دیدم.دوباره می خواهم به سوی تو بیایم.تو را کجا می توان دید؟در آواز شب اویز های عاشق؟در چشمان یک عاشق مضطرب؟در سلام کودکی که تازه واژه را آموخته؟دلم می خواهد وقتی باغها بیدارند،برای تو نامه بنویسم.و تو نامه هایم را بخوانی و جواب آنها را به نشانی همه ی غریبان جهان بفرستی.ای کاش می توانستم تنهاییم را برای تو معنا کنم و از گوشه های افق برایت آواز بخوانم.کاش می توانستم همیشه از تو بنویسم.می ترسم روزی نتوانم بنویسم و دفترهایم خالی بمانند و حرفهای ناگفته ام هرگز به دنیا نیایند.می ترسم نتوانم بنویسم و کسی ادامه ی سرود قلبم را نشنو

+نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت12:18 بعد از ظهرتوسط مهدی | |

دوباره تنها شده ام،دوباره دلم هوای تو را کرده.
خودکارم را از ابر پر می کنم و برایت از باران می نویسم.
به یاد شبی می افتم که تو را میان شمع ها دیدم.
دوباره می خواهم به سوی تو بیایم.تو را کجا می توان دید؟
در آواز شب اویز های عاشق؟
در چشمان یک عاشق مضطرب؟
در سلام کودکی که تازه واژه را آموخته؟
دلم می خواهد وقتی باغها بیدارند،برای تو نامه بنویسم.
و تو نامه هایم را بخوانی و جواب آنها را به نشانی همه ی غریبان جهان بفرستی.
ای کاش می توانستم تنهاییم را برای تو معنا کنم و از گوشه های افق برایت آواز بخوانم.
کاش می توانستم همیشه از تو بنویسم.
می ترسم روزی نتوانم بنویسم و دفترهایم خالی بمانند و حرفهای ناگفته ام هرگز به دنیا نیایند.
می ترسم نتوانم بنویسم و کسی ادامه ی سرود قلبم را نشنود.
می ترسم نتوانم بنویسم وآخرین نامه ام در سکوتی محض بمیرد وتازه ترین شعرم به تو هدیه نشود.
دوباره شب،دوباره طپش این دل بی قرارم.
دوباره سایه ی حرف های تو که روی دیوار روبرو می افتد.
دلم می خواهد همه ی دیوارها پنجره شوند و من تو را میان چشمهایم بنشانم.
دوباره شب ،دوباره تنهایی و دوباره خودکاری که با همه ی ابر های عالم پر نمی شود.
دوباره شب،دوباره یاد تو که این دل بی قرار را بیدار نگه داشته.
دوباره شب،دوباره تنهایی،دوباره سکوت،
                                                       و دوباره من و یک دنیا خاطره...

+نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت12:13 بعد از ظهرتوسط مهدی | |

شب بود هوا خیلی تاریک بودی هیچ صدایی جز صدای تالاپ تالاپ قلبش رو نمیشنید.باری که رو دوشش بود خیلی سنگین بود و تیشه ای هم که دستش بود پشتش رو زخمی کرده بود.آروم آروم با قدمهای شمرده راه میرفت هیچ صدایی نبود .تنها بود توی یه جایی مثل یه دشت بزرگ همه جا تاریک بود گهگداری پاش به تخته سنگها گیر میکرد و کله میشد اما زمین نمی خورد و به راهش ادامه میداد تنها چیزی که میشنید صدای تالاپ تالاپ قلبش بود...

بالاخره رسید به جایی که می خواست با خستگی جسد رو از رو دوشش پائین گذاشت یاد اون روزهایی افتاد که همدیگرو تو آغوش می گرفتن اما حالا اون مرده بود.اولین ضربه رو می خواست بزنه با همون تیشه که با خودش برده بود می دونست اولین ضربه خیلی دردناکه اما باید میزد. به یاد همون زخمی بود که از پشت بهش زده بودن حالا همراه با خشم و نفرت تیشه رو برد بالای سرش صدای قلبش تند تر شده بود .تیشه دستاش رو با قدرت پایین آورد و جلوی پاش کوبید .ناگهان خون با فشار بیرون زد و همه جاش رو سرخ کرد سرخ سرخ .صدای قلبش کند شده بود ولی درد میکرد .خیلی درد میکرد...

اینم ادامه داستان:

...

آروم خونی رو که روی صورتش بود پاک کرد و یکم خاک روی اونجایی که خون ازش می پاچید ریخت تا خونش بند بیاد.خون که بند اومد یه نگاه به اطرافش کرد هنوز صدای تاپ تاپ قلبش میومد.زیر پاهاش پر خون بود مثل یه باتلاق کم عمق از خونی که توش یه عالمه سلولهای عشق مرده وجود داشت، یکم گشت تا جای بهتری برای دفن عشق مردش پیدا کنه ، آروم شروع کرد به یه گوشه ضربه زدن"تق تق تق "یاد اون روزهایی افتاد که همینطور به صدای ساعت گوش می داد "تق تق تق"و منتظر می شد این لحظه ها با سرعت بگذرند و ساعت قرارشون برسه ، آخه اون همیشه یک ساعت قبل از موعد سر قرار بود و 3600 تا از این ضربه ها رو توی مخش می شمورد و وقتی به هم می رسیدن انگار 3600 سال گذشته بود براش همدیگرو تو آغوش می گرفتن و لباشون رو از هم جدا نمی کردن انگار یه چسب جادویی اونهارو بهم چسبونده بود...

تاپ تاپ تاپ صدای قلبش بود که با بخاطر آوردن این خاطرات خیلی سریع تر و با شدت می زد ،نفس عمیقی کشید و سعی کرد این افکار رو از ذهنش دور کنه ، دوباره خودش رو توی محیط سرد وتاریک و نمناک قبرستون قلبش حس کرد و دوباره شروع کرد به کار کردن ...

اینجایی که پیدا کرده بود بهترین جا بود تقریبا هیچ رگی از کنارش رد نمیشد تا اگر یروزی عشق تجزییه شد دوباره بره توی خونش و دوباره متولد شه و دوباره خونش رو مسموم کنه و دوباره ...

با تیشه ای که آورده بود شروع کرد به کندن کف زمین قلبش, یکم بیشتر از اونچه لازم بود کند. بعد رفت سراغ جسد عشقش که انگار سالهاست مرده ،اون عشق سیاه از خونی که روش ریخته بود کاملا قرمز شده بود .هنوز هیچ چیز دیده نمی شد و صدای "تاپ تاپ" قلبش که حالا خیلی آروم و بدون عجله میزد انگار می دونست که که حالا حالا ها تند تند نمیزنه و دیگه عشقی رو تو خودش راه نمیده، توی فضای تاریک پیچیده بود.

عشق رو آروم از زمین بلند کرد اونو به صورتش نزدیک کرد و برای آخرین بار به لبهای سرد اون بوسه زد بوسه ای که بر خلاف همه بوسه که قلب اونو از جا میکند، این بوسه به تلخی زهر بود و مزه یه خداحافظی سرد و بی روح رو داشت.

آروم عشق رو انداخت توی قبری که براش درست کرده بود .خوب نگاش کرد ،این اون عشقی نیست که هر وقت در آغوشش می کشید از گرما عرق میکرد این همون عشقی نیست که وقتی می دیدش پاهاش شل مید و نمیتونست بایسته ؟؟؟این همونی نیست که چشماش زندگی اونو زیر و رو میکرد؟؟؟چرا خودشه !

ولی دیگه هیچ هیجانی نداره و مرده .

هیچ اشکی از کشتن این عشق توی چشماش جمع نشد .چون خودش خواسته بود که بمیره و هیچ کس هم نمیتونست مانع بشه .شروع کرد خاکها رو ریخت روی جسد عشقش،عشقی که داشتنش جنایت بود ولی کشتنش نه...

کارش که تموم شد با یه حالت شکسته و بیحال ولی پیروز مندانه کنار قبر نشست شروع کرد به گریه کردن بلند بلند گریه میکرد و نعره میزد حالا توی محوطه تاریک و مخوف قلبش دو صدا میومد یکی صدای "تاپ تاپ" و یکی صدای گریه،گریه نه برای اون عشق لعنتی ،برای همه تنهایی های خودش ،برای همه خاطراتی اینجا دفن کرد ،برای روزها و لحظه های تباه شده،برای بی کسی و برای...

شاید فردا توی قلبش صبح طلوع کنه شاید فردا همه چیز درست بشه ولی در نیمه شبه قلبش همه چیز تاریکه...

 

 

( این شناسنامه داستانه که خودم طراحیش کردم به نظر خوبه که داستانام از اینا داشته باشن)

نوع داستان :تخیلی

نویسنده:خودم

درصد واقعیت بکار رفته :%20

رنگ :کاملا سیاه

+نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت12:12 بعد از ظهرتوسط مهدی | |

ببين اندام تنهاييم را
که در لحظه هاي خاکستري
در انتظار طلوع خورشيد است!

+نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت11:51 قبل از ظهرتوسط مهدی | |